امروز از سیاه روشن پرسیدم : چرا آپدیت نمیکنید؟..گفت : دنبال سوژه میگردم...حالا میبینم که منم همین مشکل رو دارم..دلم میخواد بنویم..
اما نمیدونم از چی !؟
الان اتاق من عین زمستون میمونه...فن اتاق روشنه...من هم پام رو گذاشتم روش....یه فنجون چایی داغ..به به...پریشبا یه شعر گفته بودم..رفتم دوباره خوندمش..عین هذیونهای آدم دم مرگ بود..باهاش یک موشک درست کردم و از پنجره فرستادم پایین...
خلاصه اینکه ..امروز زود اومدم خونه..هیچ کس نبود ببینه که منم یه روز زود اومدم..حوصله ام سر رفت..رفتم رو مبل جلوی تلویزیون دراز کشیدم ..خیلی کیف میداد..از ۱تا ۶ رو زدم..هیچی نداشت !..زدم کانال کفار..از ۱تا ۳۷۶..بازم هیچی نداشت !البته چند تا کانال بود که رمزش ۴تا صفره..اما هر چی فکر کردم دیدم هیچی مثل شهر قصه تو این بعد از ظهر سرد نمیچسبه...خلاصه گذاشتم تو ویدیو و..
-من امروز میخواهم که در این جشن بزرگ!!!
-کدوم جشن ؟؟
-معذرت میخوام..ترک عادت....
-بنده میخوتم که دراین روز بزرگ و عزیز..یکی از قصاید خود را در سث هزار و بیست و سه بییییت..
-ای آقا به گوش ما رحم بکن...
-پس در هزار وبیست و سه بیییییییت...
-آقا تخفیف بده..
در یکصد و بیست و سه بییییییت ...
-...
-عرض کردم سه بیت؟فقط سه بیت !
..
ساعت ۱:۲۴ ه..بحث مفصلی درباره قوانین اجتماعی کردیم..خوب بود..کلا آدمهای کمی هستن که میشه باهاشون بحث های آزاد کرد ....شاید موضوع صحبت امشب رو یک روز به نظر سنجی بزارم..دوست دارم یه آمار کوچیک بگیرم از جامعه وبلاگیها...دوست داشتم روش بحثمون رو ...
این شعر رو بخونم و برم بخوابم...سرم بدجوری درد میکنه !
کاری کن که ساحل
رویای رسیدن به تو نباشد ..
در دریا
چاره جز..
عاشق بودن نیست....
(به یاد حوالی کافه شوکا!)
سلام دخترم
کلی با وبلاگت کیفف کردم ... آفرین به سلیقت .
هنوز تا آخر نخوندم ، نمیدونم اصلا چرا دارم نظر مینویسم.
از خواب که بیدار شدی هم بیا وبلاگ من مهمونی .
سلام.
مطلب جالبی بود. مرسی
http://azadun.blogsky.com
سلام ! خوبی عزیز ؟
عالی بود ! خیلی لذت بردم !
به منم سر بزن خوشحال میشم عزیز !
منتظرم !
خدانگهدار ...
دلم برای اینجا تنگ شده بود ...
سوژه ...مممم...
من فکر نکنم که اینقدر نیاز به موضوع باشه! وبلاگ خاطرات روزانست دیگه درست همون چیزایی که الان شما نوشتین.
هر چه میخواهد دل تنگت بگو....
هاله خیلی خوب شد که اون کانالهای ۴ تا صفر دار رو نگاه نکردی چون اونوقت تبدیل به سنگ یا سوسک میشدی!!!
بعدا که خوندم میام نظراتم رو اعلام می کنم :)
تمام کارهایی که ما در روز انجام میدیم خودش سوژس.....
تمام روز کار میکنی و هیچ اتفاق خاصی هم تو زندگیت نمی افته .... بعد از سرکار که میای بیرون تازه زندگی شروع میشه... هنر اینکه سوژه رو خودت تو زندگیت ایجاد کنی ....
کلوچه ایه ...... کلوچه ......
خیال می کردم کسی که اسم وبلاگش از شعر های « شل سیلور استاین » انتخاب شده باید خیلی آدم شادی باشه ... ولی این طور نبود ... تو هم خسته ای ... مثل من ... مثل همه ی ما
قوانین اجتماعی...من عاشق اینجور بحث هام
این تن تن های منو پس میدی شهر قصه ات رو هم بهم بده کپی کنم!!!!
حالا سوژه دارم وقت ندارم. زمونه همینه خواهر
شدی عین من ... :(
اوهوم!
در دریا چاره ای جز شنا بلد بودن نیست. من به عنوان یک ساکن شهر ساحلی که شنا بلد نیستم حالا چی کار کنم؟؟؟؟
very interesting weblog. I enjoyed reading it.
visit me if you got a chance,
regards,
Alireza
هر چی من بهش نصیحت می کنم که بابا ادم عاقل آخه عاشق نمی شه......
چقدر این شعر خوشگل بود.....
سلام رفیق یکی اینکه من بهتون لینک دادم ... دوم هم اینکه اون موقعی که شما به وبلاگ من اومدین مطلب کامل نبود ... و اینکه ممنونم که به بلاگم سر زدین امید وارم باز هم بیاین ...
در ضمن بلاگ جالبی دارین ...
موضوع نداشتی این همه نوشتی داشتی چی می شد . خوبی ؟
جالبه همون حوالی که گفتی من معمولا در حین خوردن قهوه ام به بیرون پنجره نگاه می کنم به کسانی عبور می کنند ؛ و با خودم می گم بعضی از همین ها ممکن عزیز ترین دوستانم در دنیای مجازی باشند . که بینهایت دوستشان می دارم و بهشون عادت کرده ام .
ولی الان ...
بعد بر می گردم و طمع ادامه قهوه ام را با دوست یا دوستانم
تمام می کنم .
سلام هاله
فقط سه بیت!
تو که موضوع لازم نداری . امتحان کن
خوب بخوابی...
رسیدن به من آرزوش باشه؟ یا نباشه؟
به نظر من کنار ساحل گوشماهی جمع کن تو دریا هم جز شنا کردن به چیزی فکر نکن ( خفه میشیها ) شب بخیر
سلام دوست خوبم .
اگر حال تبادل لینک داشتی خبرم کن.
ِDelna Paradise