
تا صبح بیدار بودم ...بعد از اون عصبانیت اول دیشب .... چند تا کلمه آخر شب من رو برد تو فکر ...عصبانیت بابت کی و چی ؟!؟.... پیامبر و دیوانه رو برداشتم ....ارواح سرکش ... پراکنده خوندم و خوندم و خوندم ...
از مهر سخن بگو
همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد.
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند نسازید
بگذارید مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما
جام را پر کنید اما از یک جام ننوشید
از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید !!
سرم رو برگردوندم..... ۴ صبحه ... باورم نمیشد ....
و نگویید خدا در دل من است...بگویید من در دل خدا هستم .......
جبران ...پیامبر ...دیوانه ...ارواح سرکش ....زلزله ...سونامی ...انتخابات عراق ......عیدی که در راهه ....فکر ....کار ..فکر ....
دلم می خواست الان شمال بودم ....هیچ کس هم نبود ...
صبح که اومدم سر کار بیخود و بی جهت به یک پیغام در یاهو انقدر خندیدم که از چشمام اشک اومد :
salam ,age in pmamo baraye 1200 nafar send nakonid 4 nafar az yahoo mian ba bil mizanand to saretoon va 3 nafar dige ro soratetoon asid mipachand .yahoo in karo karde baraye hazfe idihaye bi estefade
تا فردا ...........
راستشو بگو ترسیدی روت اسید بپاشن که این متنو گذاشتی تو وبلاگت تا ۱۲۰۰ نفر بخونن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر کردن خیلی خوبه.... بخصوص به کلوچه(!)......
حالا واقعا چرا عصبانی؟؟
یاهوت حرف نداشت! :)
--سوسکی
یه روز یه ترکه می ره سربازی دور کلاش قرمزی
چه باحال...مشکل تو که دیگه برطرف شد.احتمالا تا حالا ۱۲۰۰ نفر خوندن این مطلبو! :)
بالاخره بعد از مدتها کار نوشتن داستان قلب مرده به پایان رسید و به زودی این داستان به صورت قسمت به قسمت در این وبلاگ در اختیار دوستان قرار خواهد گرفت از دوستان وبلاگ نویسی که مایل هستند به این داستان لینک کنند تا دوستان بیشتری از این تلاش استفاده نمایند خواهشمند است به www.ghalam.tk مراجعه نمایند