
نمیدانم که چند روز گذشته..تمام دیشب راگریه کردم...بازهم با رنگ سیاه مینویسم...چون رنگهایی که دیشب زندانبان به من داد هیچکدام نمینویسند!
خسته شدم .....تمام چند ساعتی که گذشت..شب بود !!
یاد پیامبرو دیوانه می افتم :
همیشه چنین بوده است...مهر به ژرفای خود پی نمیبرد تا آنگاه که ساعت فراق فرا رسد ..
انگاه المیترا گفت :با ما از مهر سخن بگو ...
پس او سربرداشت و مردمان رانگریست وسکوت آنهارافراگرغت و او باصدای بلند گفت:
هنگامی که مهر شما رافرا میخواند ازپی اش بروید..اگرچه راهش دشواروناهمواراست..
وچون باشماسخن می گوید اوراباورکنید.
زیراکهمهردرهمان دمی که تاج برسرشما میگذارد..شمارامصلوب میکند...
مهرشمارامیکوبدتابرهنه شوید..شمارامیورزد،تانرم شوید.....
همه این کارها را مهر با شما میکند تا رازهای دل خود رابدانید!! وبااین دانش به پاره ای از دل زندگی تبدیل شوید..........
اما اگرازروی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید..پس آنگاه بهتر است که تن برهنه خود را بپوشانید واززمین خرمن کوبی مهردورشوید و به جهان بی فصلی بروید که در آن میخندید،اما نه خنده تمام را و میگریید اما نه تمام اشک را..
مهر چیزی نمیدهد مگرخودرا..و چیزی نمیگیرد..مگر از خود!
مهر از مهر برای مهر ....
باز خوبه رنگ داده بهت
سلام
به نظر من دوباره افسرده شدی .باید یه فکری بکنی.برو پیش کسی که بتونی هر چی میخوای بگی .درد دل کنی..
اصلان دوباره برو دکتر..نمی دونم
خودم هم همین جورم این روزا!
شاد باشی