و چقدر تلاش کردم که صبح بشه !! چون نمی دونم چرا از شدت دلشوره...دلم پر از بلورای نمکی شده بود !
و چقدر لعنت فرستادم به تمام پشه های دنیا..که فقط بلدن در کنار مجرای حلزونی گوش من آواز بخونن !!
و چقدر بدم میاد از سازنده کارتون بیگ بیگ !! که تا صبح گرگه داشت تو ذهن من دنبال اون پرنده هه می دویید...از بالای کوه پرت میشد و یک لودر هم از روش میگذشت !!!!
و چقدر حرصم گرفته از سازنده دوربینهای دیجیتال! که این جور اعصاب من رو بهم میریزن ....
و چقدر دلم میخواست که کاتلر رو با خمپاره بزنم...به خاطر اینکه با این علم نوین مارکتینگ من رو انداخته تو دردسر....
و چقدر همه مرغای دنیا رو باید بزنم که آنفلونزای مرغی راه انداختن .......
وبدون همه این کارا !!بالاخره صبح شد ....

سلام
وبلاگ بسیار زیبایی داری
جالب و زیبا هم می نویسی
موفق باشی
صبح به خیر هاله جون....می بینم که دیشب تو هم یه جورایی حال منو داشتی .خوشبختانه صبح شده . هم برای من هم برای تو .امیدوارم بقیه روزت خوب باشه .
پس تا صبح چه کرده ای!!!!!!
صبح بخیر!!
من بهترین شبهای زندگیم اون شبهاییه که بیخوابی به سرم می زنه چون مجبور میشم کتابهای عقب افتادمو بخونم .
قدر بیخوابی رو بدون دختر خوب.