من اصلا حوصله آپدیت کردن ندارم  ...




تعطیلات تموم شد ....از امروز بازم سر کارم ....
پست قبلی باعث شبهه خیلیها شده  !!‌    اون آقاهه عکس تزئینی بود !!‌:))




انقدر فکر تو سرمه ..خوابم نمیاد !..احساس خستگی میکنم..اما نمیتونم بخوابم.... نشستم کلی از آرشیوم رو خوندم ...پارسال این موقع چه نوشته های جالبی داشتم.درست ۱۲ شهریور...نوشته جالبی داشتم !!


..یاد یک داستان قدیمی افتادم :

حباب در ابتدا خیلی کوچک...با بزرگ شدن هوای درون حباب..حباب هم بزرگ و بزرگتر شد...آنقدر بزرگ شد که دیگر هیچ کجا را نمیدید....حباب خیلی زیبا بود..رنگ برنگ و هفت رنگ.... حباب یکی از زیبا ترین  هایی بود که دیدم..اما حیف که از بزرگی هوای درون خود ترکید !
 


 همیشه یکی از اخلاقای قدیمی من که به تاثیر گزاریش ایمان داشتم، گذشت بود ! همیشه فکر میکردم که وقتی از چیزی ناراحت میشم..یا از اول باید ببخشم یا وقتی در مرحله حل مساله قرار گرفتم..باید گذشت کنم ..خیلی اوقات نتایج خوبی هم گرفتم.
 اما...گذشت در برابر چه کسی...؟
..گذشت برای بدست آوردن چه چیزی ؟
و ... گذشت در ازای از دست دادن چه چیزی ؟!

گاهی اوقات خیلی از آدما فکر میکنن که اگر مساله ای با گذشت طرف مقابل تموم شد..یعنی اینکه اون طرف حساب کار دستش اومده و عقب نشینی کرده ..... و مشکل از همینجا شروع میشه...
یک طرف مرتب میبخشه و پایان میده به یک قضیه و فکر میکنه طرف مقابلش میفهمه و ارزش اون بخشش رو در درونش نگه میداره......
و یک طرف فکر میکنه که حال اون یکی رو گرفته و طرف گوشی دستش اومده ...
نمیدونم واقعا چی بگم...من با ایمان به اصولی همیشه رعایتشون کردم..اما تجربه ها دارن بهم میگن که اصول مطلق نیستن و باید دوباره از نو مرور بشن ...
سرم درد میکنه...حالم بده ....

رالی !


نزدیک صبح بود..خواب شوهر عمه ام رو دیدم..من عمو صداش میکردم ...۹۴ سالشون بود....تو خواب دست من رو گرفته بود و تویه مدرسه می چرخوند..همه جای مدرسه رو بهم نشون داد..بعد با هم از مدرسه اومدیم بیرون..باهام خداحافظی کرد و سوار یک ماشین شد که شیشه هاش دودی بود .... تو خواب احساس کردم که عمو فوت شدن......
 هاله عمو دیروز فوت شدن ..........


از خونه عمه ام داشتم برمیگشتم..یه تاکسی گرفتم....تا حالا نشده بود انقدر صمیمی با عزرائیل یه قل دو قل بازی کنم !!! راننده عزیز..راه ۴۰ دقیقه ای رو در ۷ دقیقه !! طی کرد....دستش درد نکنه واقعا رانندگیش از افتضاحی حرف نداشت ...انقدر استرس داشتم که حتی نمی تونستم بگم مرد حسابی نگه دار پیاده میشم...تازه متوجه شدم که دستگیره پشت ماشینش کنده شده..احتمالا مسافر قبلیه از هولش چسبیده بوده بهش و کنده شده..نتیجه اینکه من تمام راه رو اون پشت از این طرف به اون طرف قل خوردم... حالم (‌گلاب به روتون)‌بدجور متحول شده بود !!:))

واسه فردا یه لیست آماده کردم که ۲۱ بند داره !! ببینم فردا این موقع چند تاشون چک خوردن !

تفال ...

صبحه..۵ دقیقه است بیدار شدم....حافظ رو باز میکنم :



زاهد خلوت نشین، دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت ، با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر  ،عاشق و دیوانه شد.

مغبچه ای میگذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا  از همه بیگانه شد.

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع، آفت پروانه شد.

گریه شام و سحر، شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یکدانه شد

نرگس ساقی بخواند،آیت افسونگری
حلقه اورادما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون ،بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت،جان بر جانانه شد.



 شب بخیر..امشب یکی از بهترین شبهای عمرم بود...چقدر آروم بودم ....

قاط !


امروز از اون روزا بود..صبح که رفتم بیرون یک دفعه دلم میخواست موتور داشتم و سوار موتور میشدم..موقع موتور سواری سیگار هم می کشیدم !!!! اصلا نمی دونم چرا ؟؟ ولی خوب دلم خواست ....
دلم خواست الان یکشنبه شب هفته آینده بود....سمینار تموم شده بود و تعطیلات شروع !!
...
امروزهمش به جزئیات توجه میکردم. سوار سه تا تاکسی شدم..متوجه شدم که تاکسیها موظف شدن به اینکه اسم راننده و مشخصات رو به صورت یک کارت بزارن رو شیشه ....
اسمایی که دیدم خیلی برام جالب بودن :‌ یونس زیرفرشی و عباس ناکام !!

اوه اوه..من امشب دو بار شام خوردم..به اندازه یک کیلو هم سیب زمینی سرخ شده........ .دارم میمیرم..کمممممممک !

تقویم دیواری



این تقویم روبروی منه ....
روی تقویم من این پسر به این دختر یک سیب  سرخ هدیه میکنه ....
 دور امروز یک خط میکشم .....دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۲..
انگار گوشه این برگ از تقویمم چیزی نوشته :‌

عهد میبندم با تو..چنان زنده ات کنم
که صدای نشستن گرد وغبار بر اشیا
گوشهایت را کر کند !
و شانه هایت از تمنای رویش بال،تاول زند..
وخاطراتت از نو زاده خواهد شد..
هم چو روز اول آفرینش جهان....

ورق رو بر میگردونم...

برگ قبل مرداد بود...
روی دستان این زن پرنده ای آشیانه ساخته  ..
و برگی سبز داره..
این زن آویزی از خورشید بر گردن
و لباسی از سبزی دشت به تن داشت...

زمان چه زود در حال گذره..نگاه کن !